
آیا میرحسین موسوی و مهدی کروبی دولت محمود احمدینژاد را مشروع تلقی میکنند؟ جرقه افتتاح چنین پرسشی در اذهان اعمومی با بیانیهی 17 موسوی و متعاقب آن نامهنگاری محسن رضایی به آیتالله خامنهای و بسته پیشنهادی 7 مادهای علی مطهری زده شد و با موضعگیریهای اخیر شیخ مهدی کروبی، کاندیدای معترض به نتایج انتخابات آتش تفاسیر گوناگونی برافروخته شده است که بیشک در ترسیم دورنمای مناسبات سیاسی در ایران نقشی بس تعیینکننده دارد. با این مقدمه در ادامه تلاش خواهم نمود ضمن اندکی نازککاری در مفاهیم مورد استفاده و پذیرش عموم سیاستمداران و مردم، بیان و تاویل خویش را از آنچه گفته شده است بیان دارم.
اینک و پس از گدشت سالها از وداع مهدی بازرگان چه میراثی از وی بر جا مانده است؟ به گمان من دو میراث ارزشمند از مهندس بازرگان به یادگار ماند که هنوز که هنوز است به زیست اجتماعی شان ادامه میدهند:1ـ روشنفکری دینی 2ـ سیاست اخلاقی
در مورد روشنفکری دینی گفتنی آنکه مهندس بازرگان را میتوان آیینهی تمامنمایی از این جریان فکری دانست. توضیح آنکه اگر سیر تاریخی روشنفکری دینی را در تقسیمبندی آن به 1ـ قرائت علمگرایانه از دین (دهههای 1320 و 1330) 2ـ قرائت ایدئولوژیک از دین (دهههای1340 و 1350) و 3 ـ قرائت اپیستمولوژیک از دین (دهه1370) رویت کنیم، حضور پررنگ بازرگان در هر سه دوره مشهود است. اساسن پیشگام قرائت علمگرایانه که تلاشی در جهت انطباق دین اسلام با یافتههای علمی و به طور کلی امر نو بود، کسی جز بازرگان نبود و در دوره دوم نیز که نمایندگی آن را میتوان بیکم و کاست به علی شریعتی سپرد که ضمن ارزیابی انتقادی مدرنیته و امر نو، در پی تقلیل دین به یک ایدئولوژی ستیز و شهادت بود، میتوان چرخشی ضمنی را در آرای بازرگان نیز در حمایت از این نگرش، مشاهده نمود. دوره سوم، اما، دورهای است که پس از پیروزی یک انقلاب موصوف به اسلامی، تردیدهایی که در ذهن اندیشمنان دیندار در مطلوبیت اهداف و وسایل موجود جهت نیل به جامعهی آرمانی جا خوش میکند، مسبب رشتهای از مباحث ایدئولوژی ستیز و فقه گریز میشود. چهرهی شاخص چنین روایتی که در پی بازیابی جایگاه "غرب" نه به عنوان دشمن "ما"، بلکه جزئی از "ما" است، بیشک عبدالکریم سروش بود، اما نباید از یاد برد که باز این بازرگان بود که نخستین بار زبان گلایه گشود از آنچه قرار بود بشود و آنچه شد. شکاف انقلاب اسلامی ـ جمهوری اسلامی را بازرگان نخستین بار دریافت یا لااقل بیان نمود، هم او بود که در نقد نظریه ولایت مطلقه فقیه، آن را "قبایی تنها مناسب قامت امام خمینی" دانست و در آخرین سخنرانی خویش نیز به صراحت "تنها هدف بعثت انبیاء" را "خدا و آخرت" دانست. عمر بازرگان، عمر روشنفکری دینی نیست، اما مفت هر تقویمی نیز که با گذر از بازرگان در صدد ارائهی تاریخ روشنفکری دینی باشد، گران است.
در مورد "سیاست اخلاقی" توضیح بیشتر اینکه بازرگان از آن دسته سیاستمدارانی بود که به "اخلاق سیاست" معتقد نبودند. به گمان اینان، سیاست اخلاق ویژهای که متمایز از اخلاق به طور عام باشد ندارد و تکلیف هر امر سیاسی را مطلوب بودن هدف و وسیله، هر دو، معین میکند؛ برخلاف تز اخلاق سیاسی که بیشتر به هدف میاندیشد و غایت را بهانهای برای توجیه وسیله میپندارد. مکتب اخلاق سیاسی در ایران پس از انقلاب، دو چهرهی برجسته دارد: مهدی بازرگان و سید محمد خاتمی. هر دو نیز در نهایت مقهور نیروهای معتقد به اخلاق سیاسی شدهاند که با انگ "سیاستِ فلسفه" تلاش داشتهاند سیاست اخلاقی را در برآوردن جامعهی پیشرفته، سادهبینانه و ناشدنی معرفی نمایند. با این وجود گذر زمان نشان داده است که متد مد نظر سیاست اخلاقی در نگاهی جامعتر به جامعهی ایرانی از قابلیت بیشتری جهت تحرک اجتماعی و توسعه مدنی برخوردار است. همین نیز باعث اقبال دوباره جوانان و سیاستورزان به بازرگان پس از دو سه دهه شده است... تقویمهای خاکخورده را این روزها گرانسنگتر میبینیم.
هاشمی رفسنجانی سیاستمدار است؛ یعنی سیاستورز نیست. این را بسیاری میدانند و بیان اینکه سیاستمدار استراتژیک میاندیشد و به تاکتیک چندان بها نمیدهد و در عوضی سیاستورز مشق تکالیف سیاستمدار میکند و باید چندین بار بنویسد تا شاید زیر برگهاش بنگارند "صد آفرین..."، هم کشف بنده نیست. در ایران نیز سیاستمدار کم داشته و داریم و اثبات این نیز کار چندان سختی نیست. همین که پولیتیک این مملکت را همصنفان هاشمی سامان میدهند یعنی اینکه در این بلاد هر چه بوده و باشد، سیاستمدار (و حتی سیاستورز) نبوده است که روحانیت مجبور شده خود آستین همت بالا زند و... حالا هم که انگار قحط الرجال شده است، وگرنه این جنبش (فتنه) سبز نباید هفت ماه آزگار از سر و کول حکومت ایران بالا برود و انگار نه انگار دوستان مالیخولیایی همچنان دم از "اعدام باید گردد" بزنند و این میان یکسری انسان همهچیزدان سیاستباز سیاستورز مثلن سیاستمدار هم نسخهی درمان را اینگونه بپیچند: "اندکی تسلط بر اعصاب، حضور در سیما، باز هم تسلط بر اعصاب، اصرار بر اینکه رسانهی ملی اشتباه کرده است (البته کمی تا قسمتی)، خب باید دید حرف حساب فتنهگران چیست و ..."
خب این از حواشی ماجرا. حالا اینها چه ربطی دارد با جمله آغازین این متن؟ یک بار دیگر خطبههای نماز جمعه هاشمی را مرور کنید. حالا به بیانیههای روشنفکران ایرانی در تبعید و بیانیهی 17 میرحسین موسوی بنگرید و به عینه ببینید چه اتفاقی افتاده است؟ ماهها تلاش دستهجمعی دو گروه در حاکمیت ایران و حامیانشان در میان مردم در انتها که نه، اما در میانهی راه و البته در اوج بحران به همان جایی نرسیده است که هاشمی تصویر کرده بود؟ در آن روز هاشمی تلویحن از برگزاری مجدد انتخابات و آزادی زندانیان و دلجویی از آسیبدیدگان سخن گفت و امروز نیز هم موسوی و هم سایر آنان که دستی بر آتش سبز دارند، عملی شدن حتی یکی از پیشنهادهای موسوی (هاشمی) را سرآغاز طرح مذاکرهای میدانند که آتش نزاع را خاموش و فتیله سیاست را بالا بکشد. سیاست چیزی جز ستیز و سازش نیست. هر سیاستی که به مفهوم سازش(مذاکره) بیاعتنا باشد، سیاست نیست، آشوب است. اما نباید گمان برد چنین تز سادهای را هر کسی میتواند بفهمد و مهمتر از آن میتواند اجرا کند. تنها سیاستمداران اند که درست در همان زمان که همه گمان میبرند شیب رقابت در حال قائمه شدن است و گوشتکوب سیاست دارد فرو میافتد و عنقریب است که مجسمهها پایین کشیده شود، درمییابند زمان سازش فرا رسیده است. سازش زمان و تاخیر در آن، نیز، قاعدتن، عقوبتی سخت دارد. سیاستورزان کوتوله از درک مناسبات عاجز میمانند و در زمان ضرورت صلح، بر طبل جنگ میکوبند. میرحسین موسوی با همین یک بیانیهی آخرینش، نشان داد میتوان به سیاست در ایران جانی دوباره بخشید و به سیاستمداری امید تازهای بست. موسوی سیاستورز بلند قامت سیاستمداری چون آیتالله خمینی بود، پس موسوی خلف هاشمی نیست. از قضا رقیبش نیز نخواهد بود، دو سیاستمدار، اما در یک اقلیم میگنجند؟ به گمانم، آری، چارهای نیز جز این ندارند.
"خدا بندهای را رحمت کند که حقیقت را ذبح مصلحت و قدرت نمیکند. مردم بی هیچ چشمداشتی برای بدرقهاش میروند. مردمداری او را حقیقتی غیر قابل انکار کرد. فاتحهای برای شادی این چنین فردی بخوانید."
این فارسی سلیس متن فینگلیش اساماسی است که دیشب برایم فرستاده شد. از طرف دوستی قدیمی و ناهمفکر. بسیجی صنعتی اصفهانی بود. الان میدانم در صنعتی نیست اما نمیدانم همچنان بسیجی مانده یا نه. از دیروز که با دکتر کاشی در مورد آیتالله منتظری صحبت کردهام حسابی رفتهام در فکر همین که چرا آیتالله منتظری آن برجستگی اجتماعی را که به زعم بسیاری از خاطرهگویان راستگو ( و نه تاریخ نویسان دروغگو که همچون جاعلین حدیث، برای عدهای لنگ و لوک، صفت سابقه و حادثهی مبارزه جعل میکنند) لایق و سزاوارش بود؛ آنچنان که برخی از همدورهای هایش و حتی برخی پسینیانش که در برابر سابق بودن وی چندان حرفی برای گفتن نداشتند؛ به جاهایی رسیدند که دهان تعجب تاریخ را غار علیصدر نمود، نیافت. به قولی نه چون آیتالله طالقانی مبارزهی سیاسی و سابقهی زندانش زبانزد عام و خاص شد و نه مخالفتش با امام خمینی جایگاهی محوری به وی در میان مردم ناراضی بخشید. قصدم در این جا پاسخگویی به این سوال به طور مشخص نیست. منتظر مقاله دکتر کاشی مینشینم تا جواب این سوال را بخوانم. اما در ادامه سعی میکنم از زاویه یک تجربهی شخصی و یک دیدگاه کلی و با پردازش یک مفهوم به آن چه در ذهنم از ایشان است، سر و شکلی بدهم.
اوضاع قاراشمیش که میگویند همین است دیگر. عکس امامخمینی را آتش زدهاند. کی؟ نمیدانیم. کجا؟ نمیدانیم. چرا؟ مرض، دل درد، عقده، جوشی کردن طرف مقابل... شاید هم نه، همهاش یک بازی سیاسی و مقدمهچینی برای بازداشت موسوی و به قول زعما کور کردن چشم فتنه است. من در اینکه این عمل را آنگونه که خبرگزاری فارس و بیانیههای تشکلهای سیاسی مخالف جنبش سبز خبر میدهند، حاصل طرح و برنامهی حامیان موسوی بدانم، تردید جدی دارم. استدلالم نیز این است که این اتفاق هیچ سودی (دقت کنید هیچ سودی) نه برای جنبش سبز دارد نه برای موسوی.
1 ـ هیچ سودی ندارد، جز این که عامهی مردم را از رادیکالیزه شدن فضا بهراساند و محور مطالبات را از اجرای بدون تنازل قانون اساسی به سمت تغییر رِژیم سیاسی فرانمایی کند. مهم این نیست که نیت مردمی که در یوم الله 13 آبان به خیابان میآیند و کتک میخورند چیست، مهم این است که صدا و سیمای ج.ا.ا با یک خبر دو سه دقیقهای جنبش سبز را آنگونه که خود میپسندد، به سمع و نظر قاطبهی مردمی خواهد رساند که تنها چندباری از اصغر پسر مش ابرام بقال شنیدهاند که "ای آقا، خبر ندارین تهران انقلابه". و حالا خر بیار و خب قاعدتن باقالی بار کن. از فردای روزی که تنها اندکی بتوان باور عمومی را اقناع کرد که ای دل غافل؛ برادران و خواهران جنبش سبز انقلابی تشریف دارند و این روزهی سکوت و راهپیمایی آرام و تز دوری از خشونت و "دروغگو، 63درصدت کو؟"، همه پوششی بودهاند جهت تدارک دیدن یک "انقلاب تر و تمیز"، دیگر نمیتوان در چارچوب همان زبانی از حقوق انسانهایی که در 13 آبان در محدودهی هفت تیر ـ انقلاب باتوم و کتک خوردهاند، فحش شنیدهاند و تحقیر شدهاند، دفاع کرد که تاکنون با استفاده از یک اصل ساده و بدیهی، اما بینهایت مهم: "مگر این مردم چه میخواهند؟" نیروی محرک و فصل مشترک تمامی اعتراضات بوده است و حتی همراهی مردم غیر سیاسی و غیر معترض را نیز برانگیخته است.
2 ـ آتش زدن عکس امام خمینی در حالی که یکی از پایههای نزاع فعلی در ساخت قدرت ایران، همین است که سه کاندیدای مورد توجه ایشان، (موسوی، کروبی، رضایی) در برابر کاندیدای مورد عنایت رهبری فعلی قرار گرفتهاند، هر چه باشد، عملی هوشمندانه نیست. هیچ آدم عاقلی کارتهای بازیاش را، مخصوصن آسش را، (رای ما یک کلام، نخستوزیر امام) آتش نمیزند. حتی اگر موسوی و حامیانش قصد براندازی این نظام را داشته باشند (که به نظر من ندارند) تنها هنگامی میتوان پذیرفت این حرکت استراتژیک و طراحیشده بوده است که معدل IQ ی آنها را چیزی معادل IQی خزه و جلبک تصور نمود. حال کیست که نداند هر سبزی خزه و جلبک نیست؟
تقدیم به الهام و علی که شبی با هم از سایه و صدای مامور انتظاماتی که بی مقدمه تشر زد: شما آقا و خانم چه نسبتی با هم دارین ترسیدیم و بعد هم به او درس اخلاق دادیم که اول سلام بعد نسبت. من تا چند دقیقه بعد زیر لب می گفتم: هوی مشتی ترسیدیما
پنجشنبه آمدم/رفتم صنعتی اصفهان. همان ایستگاه دروازه تهران یکی از دوستان را دیدم و با هم دوره کردیم روزهای سختی را که بر بسیاری از دانشجویان صنعتی میرود. ماجرای اعتراضات 24اردیبهشت بهانهای شده برای صدور احکام رنگارنگی که به نظر خیلی از کسانی که من با آنها همکلام شدهام هیچ تناسبی با جرم ندارند. از زبان خیلیها شنیدهام که اکثر کسانی که آن غائله را برپا کردند و زدند و شکستند و سوزاندند، اینک راست راست مثل شاخ شمشاد دارند راه میروند و این میان شلاق حکم انضباطی تن عدهای فعال سیاسی و صنفی صنعتی را کبود کرده تا آقایان مسئول حسابهای قدیمیشان را صاف و صوف، اوضاع خرابشان را راست و ریس، انتقادات را جمع و فضا را کنترل کنند.
از شنیدن خبر درگیریهایی که بعد از انتخابات در صنعتی اصفهان رخ داد، خیلیها شوکه شدند. بسیاری باورشان نمیشد که از دانشگاه آرامی چون صنعتی به ناگاه صدای چنین بمب خبریای به گوش برسد. حتی شنیدهام که برخی از مسئولین رده بالا نیز این اتفاق را با نسبت دادن سرنخ ماجراها به انجمن پادشاهی و امثالهم غیرطبیعی تلقی کرده و میکوشند نشان دهند که قضیه از دستشان در رفته است وگرنه در دانشگاه، آنهم دانشگاهی که چهارسال تحت کنترلشان بوده است که چنین اتفاقاتی محال ممکن است.
من اما به گونهای دیگر فکر میکنم. ریشهی تمام این اتفاقات را همان متد کنترلی میدانم که در طی دو سه سال اخیر و از زمان اجرای یکجانبه و دستوری طرح تدفین شهدای گمنام، در صنعتی بر وجه مدیریتی دانشگاه غالب شد و باعث دخالتهای بیدلیل مدیریت امور فرهنگی و حراست و گروه فشار دانشجویی و... در فرآیندهای فعالیت و زیست دانشجویی شد. اوج چنین ماجرایی را میتوان در قضیهی سخنرانی دکتر محمد مجتهد شبستری و متعاقب آن انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دید. همان شب چهارشنبهسوری که از دور نحوهی برخورد دانشجویان را با آمران به معروف و ناهیان از منکر بسیجی دیدم، برایم مسجل شد که این صنعتی دیگر آن صنعتی سابق نیست. مهر 86 در نشریهی دانشجویی آلام نگاشتم اگر قضایا اینگونه پیش برود صنعتی اصفهان یک امیرکبیر دیگر خواهد شد؛ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. اسفند 87 به عینه موج تنفر را در فوج جمعیت میدیدم. آقایان حراست و انتظامات و معاونین و روسا سر در آستین و مستاصل نظارهگر جمعیتی بودند که شعار میداد، میرقصید، میخندید، و هر کسی را هم که جلویش میایستاد میکوبید. اما عبرت نگرفتند. اصلن بیشتر این چرخشهای قدرت هم ناشی از همین خصیصهی رایج در میان قدرتمندان است: چشمانشان که کور قدرت شد دیگر نمیبینند. از بدیهیترین احتیاطها غفلت میکنند و در نهایت نیز آنی میشود که حالا در صنعتی شده است: گرهای را که با دست باز میشد چنان کور کردند که دندانهای خشم و نفرت دانشجویان و مسئولین نیز دیگر حریفش نمیشود. بند اعتماد را تکه تکه و پاره پاره کردهاند و همچنان نیز درنمییابند که مشکل همان انواع و اقسام طرحهای بیهودهی مدیریت امور فرهنگی بود که تلاش داشت با سانسور فیلمهای موسسهی رسانههای تصویری و با ضرب و زور مسابقهی کتابخوانی و ... معنویت را داخل مخ دانشجویان کند، همان طرحهای شبهپلیسی بود که به دختر و پسری کنار هم نظیر بمبهای دستی القاعده مینگریست و از سرک کشیدن به عکسهای سایتهای شخصی دانشجویان برای اعمال فشار و اجرای حکم ابایی نداشت، همان...
خیلی شد. اما خیلی بیشتر از اینها هم میطلبد. بگذریم. نقلیه پیاده شدم. از روبروی خوابگاه دختران بالا آمدم. یاد شبی افتادم که نیروهای انتظامات راه را بر پسران بسته بودند و علت نیز گویا نگرانی رئیس دانشگاه بود از امانتهایی به نام دختران مردم که به وی سپرده شده بودند. شب 24 خرداد اما این امانتها گوشت قربانی یک پیروزی انتخاباتی شدند. میرسم به بازارچه و نگاهی میاندازم به سالن نمایش فیلم انجمن اسلامی. چه جالب. اسمش عوض شده یعنی تابلویش این را میگوید: سالن اندیشه اداره کل امور فرهنگی و فوق برنامه. مبارک است. یاد دعواهای یکی دو سال قبل میافتم که با آقایان متولی فرهنگ در دانشگاه سر همین سالن داشتیم. نه عجالتن باید اقرار کرد فن تصاحب را خوب بلدند. سالن اندیشه! آفرین، راستی کدام اندیشه؟ همان اندیشهای که یکی از سه هدف اجرای طرح تدفین شهدا را افزایش نشاط و شادی در بین دانشجویان میدانست؟ خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کند.
آیا زور، حق است؟ به معنایی دیگر معیار سنجش حقیقت، موفقیت آن در میدان تنازعات انسانی است؟ این متن میکوشد با درک تلاشهای فکری هگل، فیلسوف آلمانی ردپای چنین انگارهای را در متن مناسبات انسانی جوامع بیاید. بیشک، این گزاره روزگاری بیمهابا اخلاقی خوانده میشده، همانگونه که امروزه به طرزی غیرقابل کتمان، غیراخلاقی تعبیر میشود.
قانقاریا با گلاب درمان نمیشود
«امپراتور ـ آن جان جهان ـ را دیدم که سواره از میان شهر میگذرد... واقعاً احساس عجیبی است دیدن چنین شخصیتی جسماً متمرکز در نقطهای بیهمتا در مکان، در حالیکه اندیشههای چیرهگر و آمرانهی او سراسر جهان را مینوردند و در آن پخش میشوند.» این توصیف هگل از ناپلئون، گویای نگرش وی به عالم و تاریخ است. نزد هگل «عالم بواقع در حکم خودشکوفندگی جان جهان یا روح جهان است» و رویدادها روی میدهند، زیرا بخشی از حرکت روحی عظیمیاند که مقاصد و نیات و جهتگیریهای خاص خودش را دارد و فراتر از خواستهای فردی است و در واقع عقل بر جهان حاکمیت دارد و دیالکتیک نیز پلی میان قوانین اندیشه و معرفت درباره ماهیت حقیقت است. دیالکتیک قانون منطق است، منطقی که هرگونه جدایی را نه تنها میان اندیشه و اشیاء بلکه میان اندیشه اشخاص نیز نفی میکند. بدینسان در فرایند عقلانی شدن تاریخ، انسان همانگونه که چارهای ندارد جز آنکه بپذیرد جواب دو ضربدر دو میشود چهار، درمییابد که «فهم عقلانیبودن هر جریان به معنای پیبردن به اجتنابناپذیر بودن آن است». «مکر عقل» نیز همان استفادهای است که روح مطلق از انسانها و ملتها برای پیشبرد اهداف و طرحهای خود میکند، حتی اگر خود این انسانها یا ملتها آگاهانه برای حرکت در جهت مخالف تلاش کنند. بنابراین، «آزادی» چیزی جز منطبق شدن با خواست کلی روح حاکم بر جهان و درک ضرورتهای تاریخی غیرقابل تقلیل به تمنیات فردی و آرزوهای خصوصی نیست(1) و اظهار گلایه از فلان رویداد همان اندازه بیمعناست که «عدد 3 را تقبیح کنید چون ریشهی دوم یا جذر آن عدد گویا نیست.» سیر پیشرفت تاریخ، اما، خطی و پیوسته نیست و شامل تمام اشکال دولت نیز نمیشود. تاریخ «دشت فرحبخش و غلغل جویبارها در طبیعت بنا به پندار روسو نیست»، «سلاخخانهای است که سعادت مردمان و حکمت دولتها و فضیلت افراد را برای قربانیکردن بدانجا آوردهاند.» رسالت تحقق روح جهانی نیز بر عهده آدمیان و اقوامیست که عالیترین موجودات عقلانیاند (یونان و رم، آلمان دوران ژرمنها، فرانسه در دوران انقلاب و حکومت مطلقهی ناپلئون)،اما نه لزوماً بر مدار تمایلات و تفکرات آنان. تاریخ داناتر از ایشان است و ایستادگی در برابر سیر آن حماقت و عدم بلوغ است. کاپادوکیاها از رومیان شکست خوردند زیرا که ادراک صحیحی از روح حاکم بر جهان نداشتند و عالم را درست نفهمیده بودند. انسان آزاد درمییابد که بایستی چگونه به وحدت با روح کلی برسد، آنچه را نمیپسندد ناشی از کجفهمی خویش بپندارد و با آن نجنگد، چرا که در اینصورت کارش تمام است؛ خمیرهی تاریخ خواهد شد.
هیچ احدالناسی در دوستی آقای شریعتمداری و علاقه وافرش به نظام و شخص حضرتعالی تردید ندارد. آقای شریعتمداری، تمثیل دوستی است که با اطمینان می گویم: به اشتباه، به عرصه مطبوعات راه یافته است. تخصص و علقه محوری او حوزه غلیظ مسائل امنیتی است. ما در جهاد سازندگی همکاری داشتیم که مدعی بود همه بیماریها را می شود با عسل مداوا کرد. کارش کندو داری و تولید عسل بود. از آیات قرآن و فرازهای نهج البلاغه مستنداتی برآورده بود و هر سخن محفلی را که در آن بود، به عسل و به فواید ناشناخته عسل بند میکرد. بیمعطلی برای زخم پا و درد حاملگی و آپاندیس حاضرین، عسل تجویز میکرد و عجبا که کمترین تردیدی را در درستی تشخیص خود تحمل نمیکرد و مخالفان خود را به کجفهمی از قرآن و نهج البلاغه اشارت میداد. دوست ما آقای شریعتمداری نیز چنین است. تا به حدی که من بعید میدانم وقتی او به یک شاخه گل نگاه میکند، آن گل را نروییده از گور یک منافق مزدور، و یا از غبار یک پیامبر سلف نداند. آقای شریعتمداری به برکت همین روحیه نافذش، بسیاری از منتقدان صادق نظام و شما را یا از هستی ساقط کرده یا آبرویشان برده یا مردمانی را که میتوانستهاند هنوز دوست و دوستدار نظام باشند، به دشمنی قسم خورده بدل کرده است. وی از رنجاندن مردم، و به زعم خود: آنانی که دشمنان نظامند، به لذت ژرفی مبتلا میشود . آنچنان دو دست خود از هم واگشوده و سینه سپر کرده و از شما دفاع میکند که همه بیندیشند تنها مجاهد ناب و خالص ولایت هموست و لاغیر. و حال آنکه به زعم من، او به تناول همان لذت مورد اشاره مشغول است و اسمش را دفاع از ولایت نام نهاده است.
http://mohammadnurizad.blogfa.com/post-115.aspx
عجیب روزگاری شده، یاد شبهای تاریکی میافتم که با دامادمان مینشستیم پای سریال "پروانهها مینویسند " همین آقای آن زمان اقتدارگرا و کلی حرص میخوردیم از "بیوجدانی" کارگردانی که اصلاحطلبان را طلحه، زبیر، عمر سعد، یزید و شمر های روزگار ما میخواند و ابایی نداشت که حتی قیافهی بازیگران چنین شخصیتهایی را شبیه چهرهی واقعی دومخردادیها گریم کند. یادم نیست نقش سعید حجاریان چه بود، اما خوب یادم است که صورتم سرخ میشد و داغ میکردم و ... برای همین نیز باور کردناش کمی سخت است، اما نویسندهی سابق کیهان حالا شده مرد یکه تاز میدان و چپ و راست نامه مینویسد به رهبری و انذار میدهد به ایشان و دل میسوزاند برای مردمی که بارها پیش از آن انتخابشان را به سخره گرفته بود. از صدا و سیمایی مینالد که اگر نبود شاید کسی به نام محمد نوریزاد اصلن کارگردان لقب نمیگرفت. از شریعتمداری و صفار هرندی ای مینالد که خود ... روزگار عوض میشود، این عادت و روالش است، انسانها نیز عوض میشوند، این نیز چیزی جز عهد تاریخ نیست، تنها آنچه عوض نمیشود رنج و غم و زجر و درد و ضجهی بشریت است، نه، بد مستیهای تاریخ بشریت عوض نمیشوند.
در ایستگاه منتظر اتوبوس ایستادهام، مرد جوانی که کنار من ایستاده است ناگهان میگوید "نام اردک وحشی معمولی هیستریونیکوس، هیستریونیکوس، هیستریونیکوس است." دربارهی معنای جملهای که او بر زبان آورده است هیچ مشکلی وجود ندارد. مشکل نحوهی پاسخ به این پرسش است که او در ادای این جمله چه میکند؟ فرض کنیم او گاهگاه به طور اتفاقی چنین جملاتی را ادا کرده باشد. این کار میتواند شکلی از جنون باشد. اگر یکی از موارد زیر درست باشد ما فعل گفتاری او را معقول تلقی خواهیم کرد: او مرا با شخص دیگری که دیروز در کتابخانه ملاقات کرده و از او پرسیده است که " آیا شما برحسب اتفاق نام لاتین اردک وحشی معمولی را میدانید؟ " اشتباه گرفته است؛ یا از مطب روانپزشکاش آمده است که به او توصیه کرده است تا کمروییاش را از طریق گفتوگو با غربیهها از بین ببرد. او گفته است "اما چه بگویم " و پاسخ شنیده است : "هر چه شد." یا یک جاسوس روسی است که در محل قرار منتظر ایستاده است و با ادا کردن یک جملهی رمزی خود را به طرف تماساش معرفی میکند. به هر ترتیب، یک عمل گفتاری از طریق یافتن جای خود در یک روایت معقول میشود.
متنهایی برگزیده از مدرنیسم تا پستمدرنیسم/ ویراستار انگلیسی: لارنس کهون/ ویراستار فارسی:عبدالکریم رشیدیان/ چاپ ششم 1387 تهران/نشر نی/
فصل سیوسوم: فضایل، وحدت حیات بشری و مفهوم سنت/السدیر مک اینتایر/ ترجمهی محمد شکری صص554و555
شیخ مهدی کروبی کم ایراد ندارد، اما به نظر من محاسنش بیش از عیوبش است. منظورم ویژگیهای خصوصیاش نیست، بلکه نگاهم به نگرشی است که به سیاست به مثابهی حرفه دارد. اگر ستیز و سازش را دو فن اصلی سیاستورزی بدانیم کروبی فیالمثال از میرحسین و خاتمی سیاستمدارتر است. هم بلد است توپ و تشر بزند هم میتواند موضع مصلحانه به خود بگیرد. از کسب قدرت شرمنده نیست، اما در دفاع از عرصهی عمومی گونهای وانمود میکند که گویی قدرت بیارزش تر از آب بینی بز است. شهر مدرن و اهمیت خیابان را به شدت درکمیکند و در عین حال میداند پسر احمد است و از بیابان هم نیامده. کروبی اگر میخواست عقایدش را به فرم فیلسوفانه بنویسد احتمالن شبیه ریچارد رورتی میشد: بنیاد ستیز و نامگرا و بازیباور.